تبليغاتX
ღ☆ஜ*• بـــــــــــــــــــــــاران•*ஜ☆ღ

ღ☆ஜ*• بـــــــــــــــــــــــاران•*ஜ☆ღ

ஜஜ اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا با من است او جانشین تمام نداشتن هاست. ஜஜ

با تمام وجودم به تو" نیاز " دارم

قربون " خدا " برم که با تمام وجودش

به هیچکس و هیچ چیز " نیاز " ندارد

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 19:7 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

خدایاتو از رگ گردن به من نزدیکتری

خدایا از گردنم تا قلبم راهی نیست

به قلبم برو،و تنها آرزویم را ببین

خدایا من حقیرم و نمیتوانم کاری کنم

تو که بزرگی آرزویم را براورده کن

خدایا التماست میکنم...

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 19:1 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

می خواهم برگردم به روزهای کودکی ... آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد ...

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خوبم بودند !

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...

 این روزها به جای" شرافت" از انسان ها  فقط" شر" و " آفت" می بینی...

 راســــــتی،دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خـــــــوب  ...

                                                                   « شادروان حسین پناهی »

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت 12:20 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

 یکنفر در هـمین نزدیکــی ها

چــیزی
به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ...

نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 11:36 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

درد ، مرا انتخـــــاب کرد...

           من ، تو را...

                     تو رفتـــــــــن را...

                      آسوده برو...!دلواپس نباش...

         من و درد و یادت تـــــا ابد با هم هستیم...

         

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/16ساعت 9:18 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

 گاه یک لبخندانقدرعمیق می شودکه گریه می کنیم.

گاه یک نغمه انقدردست نیافتنی می شودکه باان زندگی می کنیم.

گاه یک نگاه انقدرسنگین می شودکه چشمانمان رهایش نمی کند.

گاه یک عشق انقدرماندگارمی شودکه فراموشش نمی کنیم.

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 15:50 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |


خدایا ازعشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش میکنیم

عاشق بودیم قدری کناربگذار

به قدریک مشت

به قدریک لبخند

تافراموش نکنیم عاشق بودیم

تاعاشق بمانیم وعاشق بمیریم

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 15:42 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

دردادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود

حضراجمعی ازعاشقان ودلسوختگان بودند

قاضی بلند نامم راخواندوگناهم رادوست داشتن تواعلام کرد

پس محکوم شدم به تنهایی ومرگ

 کنارچوبه ی دارازمن خواستند تااخرین خواسته ام رابگویم

ومن گفتم تابه توبگویند:

         دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 15:39 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

میدونی تنهایی کجایش درد دارد !!؟
انکارش...





خوبم ، باور کنید.
اشکها را ریخته ام ، غصه ها را خورده ام
 نبودن ها را شمرده ام
این روزها که می گذرد ،
خالی ام خالی ام از خشم , دلتنگی , نفرت
و حتی از عشق
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 12:40 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

داستـانِ یـک دکـتـر ...

 

این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !

همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند.

اما دکترِ داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملاً "متفاوتی" بود.

او می خواست یک زندگی
"معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند.



هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند.

همکلاسی هایش
"ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.


 

بقیش رو برو تو ی ادامه ی مطلب بخون


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 11:34 توسط ☆ஜ*• باران •*ஜ☆| |

Design By : Mihantheme